سارا و امير فرشته هاي زندگي ما
خاطرات خواهر و برادر دوست داشتني
قالب وبلاگ

شکر خدا امیر محمد خیلی خوب با مهد رفتن کنار اومد .الان تا به مهدش میرسیم به من میگه نیا داخل زشته من دیگه مرد شدم نمیبینی؟سارا جان هم امسال یه سال جدید یعنی ششم با کتاب های کمی متفاوت تجربه میکنه.از کتاباشون ریاضی یه خرده سخت با مطالب فراوان داد بچه ها را دراورده .به قول معلمشون گاهی  وقت ها تو ضیح یه تمرین یه زنگ طول میکشه.خدا به بچه هاکمک کنه .البته براشون خیلی بهتر شد که یکدفعه با سن کم وارد یه محیط جدید نشدن خودشونم راضین .چند سال با هم بودن در یک مدرسه بینشون دلبستگی ورابطه ی خواهرانه خوبی ایجاد کرده بعضیاشون هم میگن کاشکی سال هفتم بازم توی مدرسه خودمون باشیم.شاید دل کندن بعد این همه سال براشون سخت باشه.

[ دوشنبه 20 / 9 / 1391 ] [ 23:04 ] [ ماماني ] [ ]

امروز روز جهانی کودک بود .وقتی امیر محمد را به مهد رسوندم خاله سمانه داشت به بچه های کلاسش می گفت که قرار براشون جشن بگیرند .کلاس کناریشون هم دو تا خانم اومده بودند تا بچه هارو گریم کنند تا ازشون عکس بگیرند . نوبت کلاس خاله سمانه شد اولین نفر امیر محمد بود که رفت برای گریم بعد هم لباس آقا گاو شاخ دار را پوشید تا ازش عکس بگیرند خیلی بامزه شده بودند. البته هر کدوم از بچه ها یه لباس از حیوانات پوشیده بودند.بعدهم آقاخرگوشه اومد با سبدی از هدیه تا به هر کدوم از بچه ها جایزه بده نوبت امیر که رسید امیر محمد گفت تو که خرگوش نیستی من  میدونم شما آقا سید  شوهر خانم مدیرین.

[ دوشنبه 20 / 9 / 1391 ] [ 22:29 ] [ ماماني ] [ ]

تابستانم با همه ی خوبیاش تموم شد .برای سارا جون که خیلی عالی بود هم استراحت هم گشت وگذار اخرشم با مسافرت تموم شد.چهار روز به همراه عمه عمو جواد آقا جون و مادر جون رفتیم طرفای شهر کرد سپیدان  از اون جا هم خیلی خاطرات زیبا داریم  حالا هم که مدرسه دوباره باز شده  امیر محمد جان داره به مهد کودک میره تاحالا که خیلی تمایل نشون داده خدا کنه تا آخرش همین طور باشه  .روز اول وقتی گذاشتمش کلاس به خاله سمیرا خانم مربییش گفته بوده اسمم امیر عباس بابایی.وقتی رفتم دنبالش درکه زدم خاله گفت "امیر عباس بابایی بیا مامانت اومده.

 

 

   

[ پنجشنبه 6 / 7 / 1391 ] [ 20:16 ] [ ماماني ] [ ]

دیگه چیزی به آخر تابستان  نمونده  سارا جون که خیلی دوست داشت کلاس های مختلفی بره یه دفعه تصمیم گرفت فقط بخور وبخواب آخه به قول خودش خیلی خسته شده بود منم دیگه اصرار نکردم  امروز امیر محمد رو برای ثبت نام  مهدکودک بردم خیلی ذوق میکرد رفته بود داخل اتاق اسباب بازیها وبه من می گفت  مامان برو خونه خسته میشی من بعد میام واصرار داشت که من برم  خانم حسینی  یکی از مربیا امیر محمد رو راضی کرد که الان نمی تونه مهد بمونه باید بریم خونه  اول مدرسه ها بیام بخاطر اینکه امیر جان صبح دیر از خواب بیدار میشه شیفت عصر ثبت نامش کردم خدا کنه تا اخرش همین طور اشتیاق رفتن داشته باشه البته کم کم عادت میکنه سارا جون امسال میره کلاس ششم  هم نهایی هم درسای جدید تر شاید سخت تر به امید خدا باید بیشتر تلاش کنه تا موفق بشه هر دوشون هر شب به آقا جون میگن پس کی میریم مسافرت آقا جون هم قول داده بعد از امتحان فاینال زبان سارا شاید رفتیم مشهد پا بوس امام رضا

[ پنجشنبه 2 / 6 / 1391 ] [ 21:21 ] [ ماماني ] [ ]

بالاخره انتظار به پایان رسید .به همراه امیر محمد برای گرفتن کارنامه ی سارا به مدرسه رفتیم  من که بیشتر از سارا دلهره داشتم یه نفس عمیق کشیدم وبه طرف خانم معلم سارا رفتم البته  یه کم دلم شور می زدکه یک دفعه خانم معلم کارنامه ی ساراجون رو داد دستم وبا لبخندی مهربان گفت آفرین خیلی خوب بود.تازه نفس راحتی کشیدم ولی وقتی به کارنامش نگاه کردم  همش بیست بود غیر از تاریخ که نوزده شده بود .اولش کمی ناراحت شدم ولی به خودم گفتم خیلی هم خوبه هر چی باشه نمره ی تلاش خودشو گرفته قرار نیست که همشو بیست بشه آخه ما به معدل بیست هر ساله ی سارا جون عادت کردیم .امیر محمد جان هم میگفت مامان سارا قبول شده یا رد این فسقلی هم شور آبجی خانمشو می زد. وقتی هم به خونه رسیدیم سارا هنوز خواب بود که امیر محمد رفت بالای سر سارا و خیلی جدی  به سارا گفت آبجی سارا کارنامتو گرفتیم  همشو صفر شدی .

[ دوشنبه 12 / 4 / 1391 ] [ 23:09 ] [ ماماني ] [ ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

آخرين مطالب
آرشيو مطالب
امکانات وب
كد بارش


تبادل لینک